کتاب زاهو

انگار کوه کنده باشم. سنگ شکسته باشم. اسبی نبود. راهی نبود. خانه‌ای نبود. توی دشتی داغ، ولو شده بودم توی تن گر گرفته‌ی کوره‌ی آتش که آتش‌دان‌اش پیدا نبود. دستم را چرخاندم روی سینه‌ی نرم مناچالان که هشتاد اسب قشقه در آن تاخته بودند. قلبم از سینه‌ام بیرون می‌زد. بچه شدم. کوچک شدم. میل کردم به خوابیدن توی آغوش زمین که دیگر برایم مهم نبود مناچالان است یا میلک. چشمانش پناه‌ام داده بود؛ آرام و راضی.

ادامه مطلبنمایش کمتر
1,380,000 تومان بدون مالیات 1,500,000 تومان
‎−8%
آخرین موجودی 1 قلم
مرجع:
244972